
ذهن انسان وقتی به درجهای از اطمینان میرسد که میتواند فکر و ایدهای را با توده گسترده مخاطبان در میان بگذارد که بیارزد وقت و سرمایه و توجه شان را درگیر کند؛ گاهی دست به قلم می برد و مطلب و محتوایی فراهم و دستمایهای برای عرضه میسازد تا به صورت کتاب در آمده و منتشر شود.
قطعیت درباره ضرورت بیان و انتشار مطلب، ناشی از آن است که مؤلف، یا به فکر و ایدهای جدید یا نظریهای نو و بدیع رسیده؛ یا خوانشی جدید از محتوایی قدیم دارد یا پرسشی دارد که با اهل فکر و اندیشه در میان می گذارد تا فضا و عرصه برای هم اندیشی و همفکری فراهم شود و یا نکتهای را دیده که تا پیش از این، این گونه به آن به آن توجه نمیشده یا مغفول بوده و کسی و دست کم، کمتر کسی به آن اندیشیده است.
روزی روزگاری، نویسندگان و مترجمان، پیامآوران و نویددهندگان اندیشه های تازهای بودند که نوری بر گوشهای تاریک، مبهم یا نادیده میتاباندند و چانه مخاطب را به آن سوکشیده و متوجهاش میکردند که بخوان و بیندیش و تأمل کن. در مقابل، پاسخی بیاور؛ نکتهای بگو؛ نقدی بنویس و دست و زبان بگردان تا چرخ اندیشه بر مدار بچرخد و به هرزگی نگردد.
برای خود من، که ذهنی کنجکاو و جستجوگر برای دانستن و عطشی سیری ناپذیر برای خواندن و نوشتن داشته و دارم؛ کتاب، یک فرصت بی بدیل برای دانستن، فهمیدن و یادگرفتن بود. چه اندیشمندانی که از مسیر مطالعه کتابها شناختم و چه ولعی که برای شاگردی و زانو زدن در محضر پر فایدهشان داشته و دارم و خرسندم.
لکن چند سالی هست که دیدن عناوین و تعداد و تعدد کتابها، دیگر آن شوق سابق و سر از پا نشناختگی دیرین و شیرین را در دلم نمی آورد. پیدا کردن کتاب خوب، سخت شده؛ اما شکر خدا که هنوز قحطیاش نیامده. اما دیگر، نه کتاب آن مفهوم و جایگاه قدیم را دارد و نه نویسنده و مترجم و ویراستار در مسند و جایگاه پیشین خود نشسته است. گویی نویسندگی، مترجمی و ویراستاری، دیگر نه یک عشق و رسالت و ادای دین به تاریخ و فرهنگ و مدنیت، بلکه برای کسانی، یک شغل عادی و عرصهای برای کاسبی شهرت و منزلت اجتماعی محسوب شده است.
کیفیت و کمیت که روزگاری در عرصه فرهنگ و هنر، رخ به رخ می نشست و زور بازو میآزمود و غالباً به اعتبار اصالت و حقیقت، کیفیت بود که سربلند و پیروز میدان به در می رفت؛ حالا در معامله ای سوداگرانه، جا به جا شده و کفه را به سود کمیت پایین برده است. هر چه تعداد عناوین کتابها بیشتر، نویسنده و ناشر برندهتر، معروفتر و پر پولتر! و این همه عجب و عجیب است از اهالی اصیل قلم و فرهنگ و تمدن که این طور عرصه را به تاجران و ناشران و دلالان کتاب، باخته و کنارتر نشستهاند.
بوق و کرنای دعوت به کتابسازی و ترجمه و مقاله نویسی طی سه تا حداکثر پنج سوت، تبدیل پایان نامهها و پروژههای درسی و دانشگاهی غالباً کپی کشی شده از این طرف و آن طرف فضای مجازی و هوش مصنوعی و … و همچنین سر برآوردن نویسندگان و مترجمان و ویراستارانی که بعید به نظر میرسد حتی جلد برخی کتابهای نفیس و عمیق و دقیق به یادگار مانده از مؤلفان و متفکران و مترجمان دود چراغ خورده اصیل و با شرافت جهان را، حتی لمس کرده و یا از نزدیک دیده باشند؛ خطرناک است!
کتاب و اصحاب کتاب، قرار است سکان فرهنگ و تمدن را به دست بگیرند. مایه تفاخر باشند؛ مسند و مرجع بشوند؛ بخشی از میراث فرهنگی جهان را بسازند؛ کوله بار اندیشه آدمی را سنگینتر و کلام و باور بشر را وزینتر و ورزیدهتر کنند اما…. .
دریغ و افسوس از عرصهای که بیرحمانه جولانگاه و میدانگاه خودنمایی و فخرفروشی شد. کاش پیش از آنکه دیرتر شود؛ فکری بکنیم؛ ضابطهای بگذاریم، عیار و محکی بیاوریم و خانه امن اندیشه و فرهنگ را بتکانیم و هر آنچه از هر کجا و هر کسی به دست میرسد را، پیچیده در رنگ و لعاب یک جلد و مهر انتشارات و مجوزهای بند و نیم بند سفارشی یا کم دقت، راهی بازار تدبیر و تدبر و اندیشه نکنیم. این طور پیش برویم؛ زخم خورده از بیمایگی کتاب و کتابخوانی، هم فرصت و مهلت تضارب اندیشه را باختهایم؛ هم اعتبار نویسنده و مترجم را از سکه انداختهایم و هم مشتاقان مطالعه و تفکر و تأمل را از دست دادهایم. وقتی فرهنگ به بیراهه برود؛ فرهیختگان، گم باشند و یادگیرندگان، کم شوند؛ کم کم از میدانگاه تاریخ و میراث فرهنگ و اندیشه جهانی حذف میشویم؛ نه حرفی برای گفتن باقی میماند و نه گوشی برای شنیدن. مضمحل و منهدم میشویم و این، شوخی نیست!
روزی روزگاری، کتاب
روزی روزگاری، نویسنده
روزی روزگاری، مترجم
روزی روزگاری، اندیشه
.
مهر و نصر …
مهرناز نصریه
دکترای مدیریت رسانه



