شعر و نویسندگی

با داستان‌هایی از این دست …

هزار بیشه ملانصرالدین: دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها.

رندی و حاضر‌جوابی با ملانصرالدین معروف

نوشته‌ی منوچهر انور

تقریباً همه‌ی ما، چه در کودکی و چه بعد از آن، با نام و حکایت‌های ملانصرالدین بزرگ آشنا شده ایم؛ یا خودمان داستانی از او شنیده‌ایم یا کسی برایمان تعریف کرده است. ملانصرالدین نه‌ تنها در ایران، بلکه در بسیاری از کشورهای دیگر، به‌ویژه ترکیه، چهره‌ای نام آشناست و حتی در ترکیه آرامگاهی هم به نام او وجود دارد. حضور این شخصیت در فرهنگ و افسانه‌های ما آن‌قدر پررنگ است که ردپایش را در خاطرات نسل‌های مختلف می‌توان در قابل تمثیل ها یافت. تمثیل هایی که در اثر کثرت استعمال گاهی به ضرب المثل تبدیل شده و می شوند.

مختصری از کتاب:

بر خلاف نوشته‌های قبلی که اغلب از نویسندگان خارجی انتخاب می‌کردم، این بار تصمیم گرفتم به سراغ نویسنده‌ای ایرانی و داستان های قدیمی خودمان بروم. ماجرا زمانی شروع شد که برای خرید کتابی به کتاب‌فروشی رفته بودم تا هدیه‌ای برای یکی از دوستانم بگیرم و ناگهان چشمم به نامی آشنا افتاد. ماجرای آشنایی من با عالم شهیر، استاد کبیر، قاضی عادل و هرچه القاب این‌گونه است (خودتان تصور کنید)، جناب ملانصرالدین، این‌گونه بود که:

در زمان‌های طفولیت (البته از نظر عددی)، وقتی که هنوز به مکتب نمی‌رفتم، عاشق داستان‌ بودم. وقتی کتاب‌های داستانی برایم تکراری می‌شدند، از خانواده‌ام می‌خواستم تا قصه‌های این ملای شوخ‌طبع و دانا را برایم تعریف کنند. عطشم برای دانستن داستان‌های بیشتر باعث شد زودتر از هم‌سن‌وسال‌هایم خواندن و نوشتن یاد بگیرم. روزها خودم کتاب‌هایم را می‌خواندم و عصرها پای قصه‌های ملا از زبان پدر و مادر می‌نشستم. از همان موقع، حس کنجکاوی خاصی نسبت به این شخص دانا داشتم. حالا که بحث به اینجا رسید، بد نیست یکی از داستان‌های دوران کودکی‌ام را هم با شما در میان بگذارم:

ملا روزی پسرش را سوار الاغ کرده بود و خودش پیاده در پی او می‌رفت. مردم، البته شروع کردند به خرده گرفتن: (ای بابا، عجب زمانه‌ای شده! بچه‌ها هم دیگر حرمت بزرگ‌ترها را نگه نمی‌دارند). ملا که از فضولی مردم ناراحت شده بود، پسر بیچاره را پیاده کرد و خود سوار الاغ شد. مردم این بار حرف را برگرداندند که: (آدم چقدر باید ظالم باشد که حتی به پسر خودش هم رحم نکند!) ملا مجبور شد پسر را پشت خود، ترک الاغ سوار کند. این بار زبان مردم درازتر شد: (عجب بی‌مروت‌اند مردم! ببین چه جور دو ترک، سوار این حیوان زبان‌بسته شده‌اند!)

ملا و پسر هر دو پیاده شدند و دنبال الاغ راه افتادند، اما از زخم‌زبان مردم چیزی کم نشد: (چه احمق‌اند این‌ها! یک چنین الاغ رهُواری را گذاشته‌اند و در چنین راه ناهمواری پیاده دنبالش می‌دوند!) ملا رو کرد به پسرش که: (بیا این دفعه ما خر را کول کنیم، بلکه از شر زبان این خلق فضول خلاص شویم!)

آن روزها شاید عمق ماجرا را درک نمی‌کردم، اما الان خوب می‌فهمم: هیچ‌وقت و هیچ‌جا نمی‌توان زبان مردم را بست و همه را راضی کرد.

برگردیم به زمان حال و کتاب هزار بیشه. ملانصرالدین . اولین نکته‌ی قابل توجه برای من، جلد کتاب بود، چون شبیه یکی از دوستانم بود که هندی است؛ البته او ملا نیست! بعد، مقدمه‌ی کتاب را دیدم که کمی اندر احوالات تاریخ تولد ملا توضیح داده بودند و چون لغت‌های کهن و سختی داشت، چیز زیادی در خاطرم نماند. اما بعد از مقدمه، چنان عکس‌های جذابی از ملا نقش کرده بودند که انگشت به دهان مانده بودم و یک بار از اول تا انتهای کتاب، فقط عکس‌ها را مثل آلبوم خانوادگی دیدم و بعد فکر کردم: ای بابا، پس داستان چی؟ این شد که دوباره از مقدمه شروع کردم به خواندن تا انتهای کتاب (حتی کلمه‌ی پایان). شاید فکر کنید اغراق می‌کنم، اما به جان همین ملا، حقیقت را می‌گویم! وقتی داشتم این کتاب را می‌خواندم، چند کلامی هم از یکی از رانندگان شنیدم که ملا یکی از شاگردان امام جعفر صادق بوده و برای حفظ جانش، خود را به دیوانگی زده بود (لطفاً صحت این ماجرا در گوگل دانا بررسی شود).

نکات مثبت و منفی کتاب:

اطلاعات جذاب مقدمه: مقدمه‌ی کتاب، اطلاعات جالب و ارزشمندی درباره‌ی ملانصرالدین و روایت‌های او در کشورهای مختلف ارائه می‌دهد. تصاویر هنرمندانه و تأثیرگذار: تصویرگری‌های کتاب بسیار چشم‌نواز و منطبق با فضای داستان‌ها هستند و به تخیل خواننده جان می‌بخشند. استفاده از چاپ سنگی: استفاده از چاپ سنگی، جلوه‌ای خاطره‌انگیز به کتاب داده و فضای نوستالژیک و دلنشینی ایجاد کرده است. کیفیت خوب چاپ و صحافی: کیفیت چاپ و صحافی (نشر کارنامه) بالاست و این کتاب را تبدیل به یک گزینه‌ی عالی برای هدیه داده است.

واژگان دشوار در مقدمه: تنها نکته‌ی قابل نقد، استفاده‌ی نسبتاً زیاد از واژه‌های کهن و دشوار در مقدمه است که ممکن است فهم آن را برای نوجوانان یا مطالعه‌ی سریع سخت‌تر کند.

نتیجه:

این کتاب فقط مجموعه‌ای از قصه‌ها نیست؛ بلکه یک آلبوم خاطرات قدیمی است، پنجره‌ای رو به روزهایی که دنیا برایم کوچک‌تر و قصه‌ها بزرگ‌تر بودند. تصاویر کتاب مثل قاب عکس‌های نایابی هستند که نمی‌شود بی‌تفاوت از کنارش رد شد. اگر اهل قصه و شوخی و یک‌ ذره فکر پنهان توی خنده‌ها هستید، این کتاب را از دست ندهید. هم برای خودتان خوب است، هم برای آن روزهایی که دلتان تنگ خاطره و قصه و صدای پدر و مادر می‌شود. شاید هم بهانه‌ای باشد برای دورهمی و کمی خنده.

زهرا گلیج

پژوهشگر  ادبیات داستانی

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا