پرسهای در هشت، کتاب سپهری
به بهانه پایان پاییز، آنجا که مهر با او متولد میشود.

محمد ثابت ایمان
دکتری زبان و ادبیات فارسی:
مرگ رنگ ها
در زندگی خوابها
آوار آفتاب می شود.
جایی که، من ها دیگر رفته اند.
نه تاریکی نفس، نه ظلمت عقل، نه حدیث روح.
اینگونه است که درگاه شهود، سیری از تاریکی به سمت نور دارد.
تا «من الظلمات الی النور » را، طی باشد.
تا آوار، آفتاب شود، یا آفتاب، آوار شود.
پیش تر از این که می رود، اشراق ناتمام تماشا، خودش را به شرق اندوه لحظه ها می سپارد. راهی که باید از حدود یگانه نگری به شکوه فرانگری برسد.
از فعلیت اشیا به نام او تا عینیت نمودها، یک عبور از وحدت افعالی به شوکت صفاتی دارد. عبور از حال خوش؛ در کف توست رشته ی دگرگونی، به احوال برتر :
“سرچشمه ی رویش هایی// پایان تماشایی// تو تراویدی // باغ جهان تر شد”.
اینگونه است که پای در رد وحدت اشیاء می گذارد و خواهان تماشای پیوند رنگ ها، در رگ پنهان آنها می شود.
هر بودی برای اکنون نگاه او، بود اوست.
” هر بودی، بودا شد”.
دارد به قل قل وحدت ذاتی اشیا در آن سوی پرده ی تماشا نزدیک می شود تا نامش را “صدای پای آب” بگذارد.
حالا روی آگاهی آب، روی قانون چمن، لای این شب بوها، همه جا او را می بیند، آن هم به قاعده ی ؛
“و نحن اقرب الیه من حبل الورید”
” و خدایی که در این نزدیکیست”
اکنون به بی مرزی اشیا سلام گفته، اما حرمت فاصله ها را نگاه می دارد و صدا را از همان ابتدا “صدای پای آب” می بیند نه صدای آب.
این است که دوباره رخت سفر می بندد، و به قول خودش، از اینجا به بعد را باید:
” پی آواز حقیقت بدویم”.
چرا ؟
” چون کار مانیست، شناسایی راز گل سرخ”
و این یعنی تامل بیش از این در ذات، ممکن نخواهد شد.
این است که لب به هجو می گشاید:
” به درک راه نبردیم به اکسیژن آب”
حالا چشم ها جور دیگر دیدن را تجربه کرده اند، از این رو است که زیبابینی برای او از راز عشق می گوید. از اینرو :
“قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال” می شود .
از اینرو ؛ ” دچار باید بود”
باید حدود فاصله را نگه داشت، حتی اگر حال نیلوفر، روی بالشتک نرم آب ها، خوب باشد، باز باید دچار بود و عاشقانه به آنچه هست نگریست.
چه عشق، مادر زیبایی هاست و راز تنهایی ماهی در رودخانه ی رو به دریای وحدت، از اینهمه تنها دیدن، تنهاست.
“و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی بیکران دریا بود”.
از این روست که در تماشای حجمی از سبزه و آئینه خواهد گفت:
“هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود//هیچ کس ! زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت”.
حالا آرام آرام حالش بهتر می شود.
اگرچه ابر دلتنگی تنهایی با اوست. اگرچه، شهر آرمانی پشت دریاها را هنوز ندیده است. و به قول خودش؛
” قایقی باید ساخت، دور باید شد از این خاک غریب، که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق، قهرمانان را بیدار کند”.
در دامان این همه مستی می گوید،
” روزی خواهم آمد و ندا خواهم داد :
ای سبدهاتان پر سیب ، سیب آوردم، سیب”.
حالا دیگر از ناحیه رسالت گونه ی خویش عبور کرده و به مردمش راز شدن را گفته است. گفته که :
” هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی، صورتش در وزش بيشه ى شور ابدى خواهد ماند”.
گفته اما نشنیده اند!
از این رو است که از بینش نداشته ی همشهریان خویش می رنجد و بلند تر از پیش می گوید که :
“چرا مردم نمی دانند
در دستان دم جنبانک امروز
برق آب های شط دیروز است
چرا مردم، نمی دانند”!
اکنون خودش را به سوره تماشا رسانیده، به آخرین وعدگاه رسالت رسولان نور، تا آخرین ها را اینگونه بگوید:
آی مردم!!!!
” در کف دست زمین // گوهر ناپیداییست
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید”!
اما و صد افسوس که، مرده ریگ های ذهنی راه بر مسیر تماشای خلق بسته اند. تو گویی کلاهی ابدی بر سر ایشان افتاده است. پس اینگونه خطاب می کند :
” باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد// دستشان را نرساندیم به سرشاخه ی هوش//جیبشان را پر عادت کردیم”.
حالا خسته ی اینهمه راه و تشنه ی آن همه آب، به دنبال تمام شدن هراس تماشاهاست.
ماهی حالا به دریا سلام گفته و در نسبت هیچی به همه، در تماشای باغ وحدت ازلی دوست به سر می برد.
حالا بعید نیست که اینهمه را شدیدترین شکل ببیند و از او بخواهد تا :
” ای شور ای قدیم اى شديدترين شكل//
سایه ی لیوان آب را // تا عطش این صداقت متلاشی // راهنمایی کن”!
چه، من همان هیچم
تو، همان!
ما، هیچ و ما، نگاهیم!



